سفارش تبلیغ
صبا ویژن

خود شناسی خدا شناسی دنیا شناسی


ساعت 6:40 صبح جمعه 87/6/1

                           

    بعد از ظهر کنار پنجره سکوت ناآرام زندگی در لابلای حرکت تند زمین و غوغای مرغان آسمانی می شکند . صدای زنده حیات در حیاط خانه رقص باد است در شاخسارهای گیلاس پیر و قد خمیده . چرخش عقربه ی عمر در میدان وسیع دقیقه ها و ثانیه ها عبور ابدی ابر خالق هستی را در گوش زمان تداعی می کند. غروب غمبار و سنگین در آغوش رنگهای قرمز و زرد احتیاط آرام می گیرد و نوید تیرگی ترسناک تلخترین تحول هستی را می دهد و چه دهشتناک می تواند سلطان آذرخش هستی را در  اعماق سیاهچاله نیستی ببرد. سایه های سیاهی سنگدل آرام و آرام  در خلوت تنهایی معشوق گریان هستی  همراهی می کند و آه جان سوز هزاران ساله او را به غلیان در می آورد. اسرار بی همتای هستی در گنجینه ازلی  کائنات سو سو می زنند و خودنمایی می کنند. گویی سیاهی شب  شاه کلید گنجینه ازلی کائنات است و زبردست کارآزموده توانای گشایشش.

      سیاهی سهمگین ابدی نیست و زوالش به دست جنگجویانیست که در سر خود زرین دارند و در دست نیز درخشان . آری لشکر صبح است مرحم  زخم تاریکی و پوچی .از افق محبت نور بلند حقیقت در دل سیاه ظلم طلوعی دوباره دارد و سر انجامی جز نیک بختی و نیک جویی برای خواستارانش به ارمغان ندارد. چه زیباست در بهبوهه جنگ دست تضرع به خالق هستی و چه زیباست بر هم انباشتن توشه ابدی نعمت و جاودانگی .      

                                                       پاینده باد عاقبت نیک سرشتان راستکردار


¤ نویسنده: علی اکبر هاشمی

نوشته های دیگران ( )

ساعت 8:14 صبح سه شنبه 87/5/29

با همه خلق سخنها دارم

سخن از انسانها

سخن از این همه عصیانگری انسانها

سخن از نسل بشر

سخن از فتنه و شر

 

دوستان گوش دهید

قطره ای اشکم من

که ز چشم سیهی ریخته ام

و به خون جگر آمیخته ام

آتش و آهم من

دارم از سینه دلسوختگان می خیزم

دارم از دیده دلباختگان می ریزم

 

وای بر من که بسی تنهایم

مثل من هیچ کسی تنها نیست

این همه پیش همه رسوا نیست

منم و بی کسی و تنهایی

 

من بسی تنهایم

همه از خویش مرا می رانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

و به دیوانگی ام می خندند

تهمتم می بندند

 

من بسی غم دارم

غم من صحرا هاست

افق تیره آن ناپیداست

مثل ابری غمگینم

هر کجا می نگرم

ماتم و غم می بینم

 

من بسی غم دارم

غم آوارگی و دربدری

غم تنهایی و خونین نگری

غم عصیانگری انسانها

غم انسان غم نسیانها

 

دوستان گوش دهید

همه جا رنگ دروغ

همه جا نیرنگ است

پای رهوار حقیقت لنگ است

 

 

دوستان در رنجم

رنجم از رنگ وریاست

دوره مرگ صمیمیت و یکرنگی هاست

دل یکرنگ کجاست؟

رنگ بی رنگ کجاست؟

 

دوستان این مردم

همگی صد رنگند

دوستان می باید

روز را روشنی از نور حقیقت باشد

صحبت از مهرو محبت باشد

 

دوستان می بخشید

چه کنم بیمارم

در چنان برزخم و تبدارم

گویی اینک هزیان می گویم

 

دوستان گوش کنید

همه جا در صحف ابراهیم

به اوستا و زبور داوود

وبه قرآن و به انجیل و به تورات یهود

سخن این است که انسان باشید

از بد و زشت گریزان باشید

 

دوستان سینه که بی کینه شود

سرزمین ابدیت آنجاست

کاخ زیبای حقیقت آنجاست

که در او لطف و صفاست

که در او مهر و وفاست

 

دوستان در همه حال

 این چنین چرخ زمان می چرخد

من دوان در پی ارابه خاموش سکوت

می روم من به جهان ملکوت

گر چه اینجا همه چیزها رویاست

لطفش این است که غم ناپیداست


¤ نویسنده: علی اکبر هاشمی

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:52 صبح دوشنبه 87/5/7

 

 

لحظه های تنهایی جز در کنار قرار گرفتن با رویا ها نیست و هر رویایی بدون گریه نیست  و هیچ گریه ای نیست مگر دلی گرفته  باشد .

دل تنگی و تنهایی نصیب کسی نیست جز عاشق زار

کسی که درد فراق را  به خوبی می داند و یکی از اجزای زندگیش شده.

 

دل تنگی جز گریه و غم و اندوه نیست ؛ پر از نگاه انتظار است،انتظار وصال.

شبانگاهان این درد در عاشق قلیان می کند و تمام وجودش را فرا می گیرد.

 

احساس فراق نه برای یک عشق زمینی و نه برای معشوقه خاکی بلکه برای خالق هستی، عشق به فطرت درونی، عشق به نور مطلق ف عشق به تمام خوبی ها و محبت فنا ناپذیر.

آری ف روح بلند انسان به عشق زمینی بسنده نمی کند و  فوران آتشفشان عشقش را در راه با ارزشترین معشوق می دهد و به او دل می بندد.

 

اوست عشق مطلق ، اوست معشوق واقعی، اوست تنها مهربان.

به او دل می بندم و از فراقش هر شب می گریم تا روز وصالم رسد و به او برسم و آن روز روز فنا شدن است ، تمام وجودم را به پایش فنا می کنم با اینکه چیزی نیستم.

عشق واقعی تویی ای بزرگ هستی بخش و من با تمام وجود درکش کردم و به هیچ چیز دل نمی بندم تا اسیر ین دنیای مادی نشوم و بی وفایی نکنم.

 

دیگر هیچ چیز برایم جز رضای تو مهم نیست و به تو می اندیشم ای خالق هستی ، ای مطلق وجود.

 

 


¤ نویسنده: علی اکبر هاشمی

نوشته های دیگران ( )

ساعت 11:51 صبح دوشنبه 87/5/7

" کعبه "

در آستانه مسجد الحرامی، اینک ، کعبه در برابرت ! یک صحن وسیع ، و در وسط یک مکعب خالی و دگر هیچ !ناگهان بر خود می لرزی !حیرت ، شگفتی ! اینجا.....هیچکس نیست ، اینجا...هیچ چیز نیست... حتی چیزی برای تماشا ! سک اتاق خالی همین !

احساست بر روی پلی قرار می گیرد از مو باریکتر ، از لبه شمشی برنده تر ! قبله ی ایمان ما ، عشق ما ، حیات ما و مرگ ما همین است ؟ سنگهای سیاه و خشن و تیره رنگی بر روی هم چیده و جرزش را با گچ ، ناهموار و ناشیانه بندکشی کرده و دگر هیچ !

ناگهان تردید یک سقوط در جانت  می دود !اینجا کجاست ؟ به کجا آمده ایم ؟ قصر را می فهمم : زیبایی یک معماری هنرمندانه ! معبد را می فهمم : شکوه قدسی و سکوت روحانی در زیر سقف های بلند و پر جلال و یراپا زیبایی و هنر ! آرامگاه را می فهمم : مدفن یک شخصیت بزرگ ، یک قهرمان نابغه ، پیامبر ، امام...!

  اما این...؟ در وسط میدانی سرباز ، یک اتاق خالی ! نه معماری ، نه هنر ، نه زیبایی ، نه کتیبه ، نه کاشی ، نه گچ بری ، نه.... حتی ضریح پیامبری ، امامی ، مرقد مطهری ، مدفن بزرگی.....که زیارت کنم ، که او را بیاد آرم ،  که به سراغ او آمده باشم ، که احساسم به نقطه ای ، چهره ای ، واقعیتی ، عینیتی ، بالاخره کسی ، چیزی ، جایی ، تعلق گیرد ، بنشیند ، پیوند گیرد. و چه خوب که در اینجا هیچ کس نیست ، و چه خوب که کعبه خالی است !

و کم کم می فهمی که تو برای زیارت نیامده ای ، تو حج کرده ای ، اینجا سر منزل تو نیست ، کعبه آن " سنگ نشانی است که ره گم نشود " ، این تنها یک علامت بود ، یک "فلش" ، فقط به تو ، جهت را می نمود ، تو حج کرده ای ، آهنگ کرده ای ، آهنگ مطلق ، حرکت به سوی ابدیت ، حرکت ابدی ، رو به او ، نه تا کعبه !کعبه آخر راه نیست آغاز است! در اینجا ، " نهایت" تنها نتوانستن تو است ، مرگ و توقف تو است ، اینجا آنچه هست حرکت است و جهت و دگر هیچ !ایجا میعادگه است ، میعادگه خدا ، ابراهیم ، محمد و مردم ! و تو ؟ تا " تویی " ، اینجا غایبی ، مردم شو !ای که جامه ی مردم بر تن داری ، که " مردم ناموس خدایند ، خانواده ی خدایند و خدا نسبت به خانواده اش از هر کسی غیرتمند تر است" ! و ایجا حرم اوست، خانه ی او ! اینجا ، " خانه ی مردم " است.

 

« ان اول بیت وضع للناس ، للذی ببکة مبارکآ و هدی للعالمین.» و تو _ تا "تو"یی _ در حرم راه نداری .

"بیت عتیق " است. عتیق از "عتق" ، آزاد کردن بنده ، عتیق : آزاد !! خانه ای که از مالکیت شخصی، از سلطنت جبّاران و حکّام آزاد است، کسی را بر آن دستی نیست ف صاحب خانه ، خداست ، اهل خانه مردم ! و این است که هر گاه چهار فرسنگ از شهرت ، دهت ، خانه ات ، دور می شوی ، مسافری ، نمازت را شکسته می خوانی ، نیمه ، نماز مسافر ! و اینجا ، از هر گوشه ی جهان آماده باشی ، تمام می خوانی ، که به خانه خود آمدی ، مسافر نیستی ، به میهنت ، دیارت ، حریم امنیّتت ، "بازگشته ای" در کشور خود ، غریب بودی ، مسافر بودی ، اینجا ، ای نی بریده ی مطرود ، تبعیدی غربت زمین: انسان ! به نیستان خویش باز آمده ای ، به زادگاه راستین خویش رجعت کرده ای .

 

   ابراهیم را بر درگاه می دیدی ، این پیر عاصی بر تاریخ، کافر بر همه خداوندان زمین، این عاشق بزرگ ، بنده ی ناچیز خدای توحید! او این خانه را به دو دست خویش پی نهاده است.

   کعبه در زمین ، رمزی از خدا در جهان. مصالح بنایش ؟ زینتش؟ زیورش؟ قطعه های سنگ سیاهی که از کوه «عجون» - کنار مکه- بریده اند و ساده ،بی هسچ هنری ، تکنیکی ، تزیینی ، بر هم نهاده اند و همین!

ونامش؟ اوصافش؟ القابش؟ " کعبه"!

 

یک " مکعب " ! همین ! وچرا " مکعب" ؟ و چرا اینچنین ساده ، بی هیچ تشخصی ، تزیینی ؟

 

خدا بی "شکل" است بی " رنگ" است ، بی " شبیه" است و هر طرحی و هر وضعی که آدمی برگزیند ، ببیند و تصور کند، خدا نیست . خدا " مطلق " است ، بی   " جهت " است ، این " تویی" که در برابر او ،جهت گیری ، این است که تو در جهت کعبه ای و کعبه، خود، جهت ندارد .

و اندیشه آدمی ، " بی جهتی " را نمی تواند فهمید ، هر چرا رمزی از وجود او – " بی سویی مطلق "- بگیری .ناچار ، جهتی می گیرد و رمز خدا نیست .

 

   چگونه می توان " بی جهتی " را در زمین ، نشان داد ؟ تنها بدین گونه که : " تمامی جهات متناقض " را با هم جمع کرد ، تا هر جهتی ، جهت نقیض خود را نفی کند ، و آنگاه ، ذهن از آن ، به " بی جهتی " پی برد.

تمامی جهات چند تاست؟ شش تا ، و تنها شکلی که این هر شش جهت را در خود جمع دارد، چیست؟

   مکعب! و مکعب ، یعنی همه جهات ، و همه جهات ، یعنی بی جهتی ! و رمز عینی آن : کعبه !

 

   شگفتا ! کعبه، در قسمت غرب، ضمیمیه ای دارد که شکل آن را تغییر داده است، بدان "جهت" داده است، این چیست؟ دیواره ی کوتاهی، هلالی شکل، رو به کعبه. نامش ؟ "حجر اسماعیل"! "حجر"! یعنی چه؟ یعنی: دامن! و راستی به شکل آن است "دامن"  پیراهن پیراهن یک زن!

 

آری، یک زن حبشی، یک کنیز! کنیز سیاه پوست ،کنیز یک زن! زنی که در نظامهای بشری، از هر فخری عاری بوده است، و اکنون، خدا، رمز دامان پیرهن او را، رمز وجود خویش پیوسته است،

 این دامان پیرهن هاجر است ! دامانی که اسماعیل را پرورده است، اینجا "خانه ی" هاجر است، هاجر، در همین جا، نزدیک پایه سوم کعبه، دفن است. شگفتا، هیچ کس را- حتی پیامبران را- نباید در مسجد دفن کرد. و اینجا ،خانه خدا دیوار به دیوار خانه یک کنیز؟ و خانه خدا، مدفن یک مادر؟ و چه می گویم؟

 

بی جهتی خدا، تنها در دامن او، جهت گرفته است !کعبه، به سوی او، دامن کشیده است! میان این هلالی، با خانه، امروز کمی فاصله است. می توان در چرخیدن بر گرد خانه ،از این فاصله گذشت ،اما بی دامان هاجر، چرخیدن بر گرد کعبه- رمز توحید!- و طواف نیست، طواف قبول نیست! حج نیست! فرمان است، فرمان خدا، خدا تمامی بشریت، همیشه روزگار ،همه کسانی که" توحید" ایمان دارند ، هم کسانی که دعوت خداوند را لبیک می گویند ،باید در طواف بر گرد خدا ،بر گرد کعبه ،دامان پیراهن او را نیز طواف کنند! که خانه او، مدفن او، نیز مطاف است، جزیی پیوسته از کعبه است، که کعبه، این "بی جهتی مطلق" تنها در جهت این دامن، جهت گرفته است، در جهت دامان  پیراهن یک کنیز افریقائی،  یک مادر خوب ، دامان کعبه ، مطاف ابدی بشریت.!

                                                                             حج ، دکتر علی شریعتی 

 به یاد استاد بزرگمان این متن را در وب گذاشتم روحش شاید و یادش پر رهرو باد......

    


¤ نویسنده: علی اکبر هاشمی

نوشته های دیگران ( )

<      1   2      

خانه
وررود به مدیریت
پست الکترونیک
مشخصات من
 RSS 
 Atom 

:: بازدید امروز ::
8
:: بازدید دیروز ::
2
:: کل بازدیدها ::
27982

:: درباره من ::

خود شناسی خدا شناسی دنیا شناسی


:: لینک به وبلاگ ::

خود شناسی خدا شناسی دنیا شناسی

::پیوندهای روزانه ::

:: لوگوی دوستان من::


:: خبرنامه وبلاگ ::